Thursday, December 22, 2005

!اینهم خواجه حافظ

دیشب از حافظ پرسیدم: امسال برای من چطور خواهد بود؟ گفت:

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور
با خاک کوی دوست برابر نمی کنم
هرگز نمی شود ز سر خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمی کنم
شیخم بطیره گفت برو ترک عشق کنم
محتاج جنگ نیست برادر نمی کنم
ناصح بطنز گفت حرامست می مخور
گفتم بچشم و گوش بهر خر نمی کنم
این تقویَم تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه در سر منبر نمی کنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولتست
من ترک خاکبوسی این در نمی کنم
گفتم: به به! حالا چکار کنم با این طالع؟ گفت:

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد منه تا نکنی بنیادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
می مخور با دگران تا نخورم خون جگر
سرمکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم
چهره را آب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
دست گیرم که ز هجر تو ز پا افتادم
چون فلک سیر مکن تا نکشی حافظ را
رام شو تا بدهد طالع فرخ دادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
بله، به چشم

0 Comments:

Post a Comment

<< Home